تبليغاتX
*☆ღღ*baran*ღღ☆*

*☆ღღ*baran*ღღ☆*

سکوتی از فریاد

سرم را روی شانه پنجره می گذارم و گریستن آسمان را می نگرم.چه بی پروا می 

گریی عشق .دانه های اشک بر روی گونه های شیشه می لغزد و خاطرات به روی

 گونه های من.پنجره های روبه رو بسته اند.

این روزها دیگر کسی به دیدار باران نمی آید دیگر کسی عاشق نمی شود.در کوچه 

های خلوت تنهایی مان نه رهگذری می خواند و نه درویشی و انگار هیچ شاعری در

 لحظه های تولد عشق نمی گرید.

درویش به کوچه های ما بیا صدای تو لیلی و مجنون را بیدار می کند.در این باران بی 

امان بخوان تا عشق جان بگیرد تا کسی بی قرار یارش شود.بزن به دل کوچه ها و

 آن قدر حدیث عشق و ذکر یا عشق یا عشق یا عشق سر بده که لیلی با پای

 برهنه خود را به دیدار مجنون برساند. 

بخوان درویش صدایت بوی صبح می دهد. کی سر می زند سپیده ما؟ بخوان تا 

پنجره های بسته گشوده شود و به کوچه ی بی درخت و بی بهار دوباره برگردد.

من نذر کرده ام... نذر کرده ام تار تار گیسویش را دانه دانه با اشک بوسه زنم.


من نذر کرده ام یا عشق یا عشق یا عشق...


http://s2.picofile.com/file/7245087204/4cnlx1y.jpg



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش

 قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه

 نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه

 بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را

 برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...

آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه

 مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را

 شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر

 روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط

 نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:  

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!


[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 1:5 ] [ baran ] [ ]


وای باران ....باران....



وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

"گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است "



وای باران


شیشه پنجره را باران شست


از دل من اما


 چه کسی نقش تو را خواهد شست؟    

        

              


وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...

 

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه‌ میكنیم
و تو را نفس‌ میكشیم

 

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...


در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از

 عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را

 دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

 . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم 

و  ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم



نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق
 - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!! 


[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 22:57 ] [ baran ] [ ]


خزان .....

4cm3hj9bygl91u2ivrj7.jpg


اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟

         رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

               اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟

        اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

               روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟

اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟

        دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

               اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

      اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

            بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

      چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

            اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟

      اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

           هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

    هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

       اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

    اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

         من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن

اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

             خنده من خنـــــــده تو ،شكست من

 شكست تـو

 آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که

 تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب

 کردی؟

deborah.mihanblog.com


باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

عکس جدید - عکس عاشقانه - عکس غم انگیز- عکس متحرک - عکس جالب - عکس زیبا - عکس بازیگران سینما


دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو:

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!

تو نوشتی از من:

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخترین انسانم…

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
 

[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 23:3 ] [ baran ] [ ]


تنهایی

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

در

تنهايي خود لحظه ها

 را برايت گريه کردم


در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي

 ايستادم و آرام گريه کردم


ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را

 قرباني کردم...


قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

 نفرین به تو ای غریبه

 به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی!

سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟

 ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟!

 اگر چنین است پس نفرین بر عشق...

 روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم

 نفرین به تو ای غریبه...

  باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد

 میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج

 محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم

 چیزی بگو چیزی نخواهم گفت

 سکوت های سر به زیر  از کودکی با من است

 و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه...

 

مي دانم چرا اينگونه است؟ 
                        وقتي نگاه عاشق کسي به توست 
مي بيني اما 
                                        دلت بسته به مهر ديگري است 
         بي اعتنا مي گذري 
                          و عاشقانه به کسي مي نگري 
                                                                       که دلش پيش تو نيست...


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. 
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. 
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. 
مرد جوان: منو محکم بگیر. 
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. 
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



نه به اون عشقو امیدو آرزو،نه به این جنگ و جدال و گفتگو،نه به اون گریه و دوست دارمو دلتنگی ، نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی ، نه به دلبستگیات نه به ایت خستگیات!

کاش تو ی فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو می نوشت
یکی از دستای سرد ارزو گرمی دستای عشق و می گرفت
یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه
یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه




امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...

آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است ...

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر

تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد...

دل نوشته های عاشقانه

 

هرگزلحظات با تو بودن را از یاد نخواهم برد .هرگز لبخند های ملیح وبی ریایت

را از یاد نخواهم برد.لحظات در گذر است ودقیقه دقیقه های ساعت برایمان مهم

است زیرا که دیگر تکرار نمیشوند شاید روزگاری یادمان آری که دیگر هیچ

نشانی از ما نباشد اما برگه ها بیانگوی دوستی بین ماست .بدان که هرگز

ازخاطرم نمی روی وبا تو بودن برایم لذت بخش است .

  اینک تو را به خدای زیبایی ها میسپارم

روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند

ولی ای تنهاترین رویای عشق  هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند

دل نوشته های عاشقانه

 به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.


یاد گرفتم هیچکس ارزش شکوندن غرورم رو نداره.

یاد گرفتم توی زندگی برای اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلشو بشکونم.

یاد گرفتم گریه ی هیچکس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم...

می خوام همین جا دلمو بشکونم خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.

تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه.

توی این زمونه کسی نباید احساس تورو بدونه وگرنه اون تورو می شکونه.

می خوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود و دو رو برش دیواری از سکوت و بی تفاوتی...

می خوام تنها باشم...

[ چهارشنبه 26 مرداد1390 ] [ 2:23 ] [ baran ] [ ]


عاشقانه

به تو عادت کرده بودم 
اي به من نزديک تر از من 
اي حضورم از تو تازه 
اي نگاهم از تو روشن 
به تو عادت کرده بودم 
مثل گلبرگي به شبنم 
مثل عاشقي به غربت 
مثل مجروحي به مرهم 
لحظه در لحظه عذابه 
لحظه هاي من بي تو 
تجربه کردن مرگه 
زندگي کردن بي تو 
من که در گريزم از من 
به تو عادت کرده بودم 
از سکوت و گريه شب 
به تو حجرت کرده بودم 
با گل و سنگ و ستاره 
از تو صحبت کرده بودم 
خلوت خاطره هامو 
با تو قسمت کرده بودم 
خونه لبريز سکوته 
خونه از خاطره خالي 
من پر از ميل زوالم 
عشق من تو در چه حالي 

عکس پاییز

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است


شکلکــ های آینـ ـ ـاز

اخر زنگ دنیا کی میخورد

خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم

فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن

بی سبب نیست چنین فریادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط

زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم


اگر احساسمو می فهمیدی

قلبتو دوباره می بخشیدی

لحظه ی پایان این دیدار رو

روز آغازی دگر می دیدی

اگه بیهوده نمی ترسیدم

عشقو اون جوری که هست می دیدم

شاید این لحظه ی غمگین وداع

قلبمو دوباره می بخشیدم

کاش از این عشق نمی ترسیدم


ما سزاواریم اگر گریانیم

این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام عشق افتادیم

چرا از عاشقی رو گردانیم

وقتی پیمان دلو میبستیم

گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز

از دو ایل نا برابر هستیم

از دو ایل نا برابر هستیم

نه گناه کاریم نه بی تقصیریم

منو تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم

گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم

زیر آوار فرو ریخته ی عشق

از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده

به منه عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت

تو به من قول وفا داری بده

تو به من قول وفا داری بده


كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد

شکلکــ های آینـ ـ ـاز

رنگ ها در نگاهم آشناست

رنگ زرد ، رنگ خزان در چهره ام

رنگی از روزگار کوچ توست

رنگ آبی نعمت باران من

وصفی از رنگ طلوع چشم تو

آن زمان شاید که خواب خاکستر است

رنگ مشکی فرمی از رنگ شب است

آنکه نامش در نگاهم آشناست

رنگ نارنجی همان رنگ غروب

آن که می خواند زمان هر روز و شب

قصه اش را رنگ تکرار می زند...

خسته ام از سرخی رنگ دلم

زخمی از ایام تنهایی من

دوستدار اشک بی فریاد من

جوهری در زندگی های منی...

آنکه می خوانند تو را رنگ بنفش

آن زمان که مرغ باران کوچ کند

تپه هایی زیر چشمان من است...

رنگ سبز طعم همان دیروز بود

روزگار خوب دیدار تو بود

رنگ ها ،

خاطرات تلخ و شیرین دلم

نعمتی در جاده ها ی سرنوشت


undefined


آوای تو در گوش من آهنگ زندگی

سیمای تو درچشم من جلوه روشنگری

 باز شود چهره ام صبح سحر دیدنت 

یاد تو در خاطرم خاطره دل خوشی 

هر چه کنم در رهت نیست تو را قابلی

مهر تو در نزد من مایه دل بستگی

 ای گل من مونسم جان به فدای تو باد

خلق تو در زندگی مایه سر زندگی

 ای همه آرامشم ای همه آسایشم

شوق حضور تو شد باعث دلدادگی

 چهره آرام تو گرمی دستان تو

حالت چشمان تو علت آسودگی

شکلکــ های آینـ ـ ـاز


اشک بی شک محرم راز دل است

خوشترین موسیقی ساز دل است



اشک فریاد و خروشی بی صداست

در حقیقت بال پرواز دل است



اشک این زیباترین حرف سکوت

هم زبان عشق و هم راز دل است



اشک یک عمرست با دل هم دل است

میهمان سفره باز دل است

به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟



گالری عکس گل رز
[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 22:35 ] [ baran ] [ ]


اشک....

همیشه با بدست اوردن کسی که دوستش داری نمیتوانی صاحبش بشی گاهی وقتا لازم است که ازش بگذری  تا بتوانی صاحبش بشی همه ما با اراده به دنیا میاییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت می میریم این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن ومگذار این زمین پست شونده ی اوای غمگین دلت باشد......افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم ان زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد........برای انچه از دست رفته اه میکشیم


deborah.mihanblog.com







فرق من و تو:گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم، گفتم من فقط ناراحت می شم. گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر . گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط میخوام طرف رو خفه کنم.گفتی.....،گفتم..... . حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟ نه فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو






دل بی تاب من با دیدنت ارام میگیرد اگر دوری ز اغوشم نگاهم کام میگیرد مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من




عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی ست که از چشمانت جاری ست. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک حالت شکسته استعمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که به ان تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیست که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام برسانی


deborah.mihanblog.com

رویای باتو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت وحتی نمی توان سرود .با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هرچه تاریکی در نداشتند و....... ومن همچون غربت زدای در اغوش بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید .بانوی دریای من........کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت......

deborah.mihanblog.com

صدای چک چک اشک هایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی ومن می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد اه ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز من می شنوم و به اسمان بگو که من می شکنم هر انچه تورا شکسته و می شنوم هر انچه در سکوت تو نهفته


deborah.mihanblog.com

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن، آذرخش در آسمان غرید

 اما مرد گوش نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم

ستاره ای درخشید

اما مرد ندید

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده، نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری

در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد

 اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد

deborah.mihanblog.com

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این كه:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم

شاید كه دیگر فردایی نباشد.

زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است

یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

 باشد که نباشیم و بدانند که بودیم 

دل كه رنجید از كسی خرسند كردن مشكل است

شیشه بشكسته را پیوند كردن مشكل است


deborah.mihanblog.com

[ دوشنبه 10 مرداد1390 ] [ 17:23 ] [ baran ] [ ]


گریه های ابر...

نازنينـــــــــــــــــــم !

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام 

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم 

 

 deborah.mihanblog.com

غم تنها ترین تنهای دنیا

                                تویی زیباترین زیبای دنیا

تو مثل امید یک قناری

                               قراری بر دل هر بی قراری

منم یلدای بی پایان عاشق

                                تو بودی مرحم زخم شقایق

تویی لالایی خواب خوش آواز

                                بالم را مشکن در اوج پرواز

نگاهت را می پرستم ای نگارم

                                 فدای تار مویت هر چه دارم

 

 deborah.mihanblog.com

 

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

deborah.mihanblog.com 

[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 16:47 ] [ baran ] [ ]


ای اشک هابریزید.....

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث

 اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست

 ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس

 كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و

 بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد

 deborah.mihanblog.com

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست

 پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من

 چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا

 شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه

 دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.

 پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب

 چشماي من باش

 deborah.mihanblog.com

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که

 من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست

 که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را

 فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که

 چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 

 

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي

 ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون

 نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره

 پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت

 عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق

 نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي

 هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق

 پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک

 مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور

 کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می

 خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم

 درد عشق کور شد و بس

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم

 سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از

 عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد

 ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه

 غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به

 جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا

 شکستم


 

 

 اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم

 

 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم

 
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود


کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود


شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه


شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه


***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه

به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه


هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره


ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره


هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه


يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون


اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون


بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه


ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست


بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست
!

 http://up.patoghu.com/images/3hrggehto7mhdpf0i5ew.gif

گفتم نرو پرپر میشم گفتی: میخوام رها باشم گفتم: آخه

 عاشق شدم گفتی:میخوام تنها باشم گفتم: دلم گفتی:

 بسوز گفتی: یه عمری باز هنوز گفتم: پس عمرم چی

 میشه گفتی: هدر شد شب و روز گفتم: آخه داغون

 میشم گفتی: به من خوش میگذره گفتم: بیا چشمام

 تویی گفتی: آخر کی میخره گفتم: منو جنس میبینی

 گفتی: آره بی قیمتی گفتم: یه روز کسی بودم با من

 نکن بی حرمتی گفتم: صدام میمیره باز گفتی: با درد

 بسوز بساز گفتم : حالا که پیر شدم گفتی: که از تو

 سیر شدم گفتم: تمنا میکنم

[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 16:36 ] [ baran ] [ ]


دل شکسته......

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده 
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده 
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه 
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من 
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده 
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون 
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم 
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده 
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده 
اونی رو که دوسش نداری دنبالت میاد تا آخر 
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده 
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد 
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده 
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما 
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده 
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم 
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده




یه جوری عاشقت هستم که خوابم با تو بیداره

میخوام تنها بشم اما خیال تو نمیذاره

یه جوری عاشقت هستم که تو شاید نمیدونی

ولی بازم یه احساسی به من میگه نمیمونی

چرا نشکسته میمونن همه بغضای ناخونده

بگو تا مرز آغوشت چقدر دلواپسی مونده؟

کدوم خوابه که دور از تو هنوز آرومه آرومه؟

نمیدونم شبم تا کی از آغوش تو محرومه!

از این تنهایی میترسم از این آینده ی مبهم

از اینکه هردومون باشیم ولی دوراز نگاه هم!

اتاق و سقف نزدیک و یه قاب عکس و بیداری

ببین تو خلوتت آیا تو هم حال منو داری؟...



شبی مجنون نمازش را شکست

          بی وضو در کوچه لیلا نشست  

عشق آن شب مست مستش کرده بود

               فارغ از جام الستش کرده بود

                  سجده ای زد بر لب درگاه او

                        پُر ز لیلا شد دل پر آه او

         گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

       بر صلیب عشق دارم کرده ای

     جام لیلا را به دستم داده ای

   وندر این بازی شکستم داده ای

     نیشتر عشقش به جانم می زنی

             دردم از لیلاست آنم می زنی

         خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

                  من که مجنونم تو مجنونم نکن

                    مرد این بازیچه دیگر نیستم

              این تو و لیلای تو... من نیستم

           گفت ای دیوانه لیلایت منم

       در رگ پنهان و پیدایت منم

      سالها با جور لیلا ساختی

       من کنارت بودم و نشناختی

          عشق لیلا در دلت انداختم

            صد قمار عشق یکجا باختم

                  کردمت آواره صحرا نشد

          گفتم عا قل می شوی اما نشد

            سوختم در حسرت یک یا ربت

                غیر لیلا بر نیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

        در حریم خانه ام در می زنی

        حال این لیلا که خوارت کرده بود

         درس عشقش بی قرارت کرده بود

              مرد راهش باش تا شاهت کنم

        صد چو لیلا کشته در راهت کنم


غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم ٬ تو تو خیال من بودی

کاشکی میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمیشه فکر دیگه کرد ٬ ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرورو میگذاشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر از غصه ی پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

کاش توی دنیا هیچکسی قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!درب کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو. حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

[ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 18:41 ] [ baran ] [ ]


داستان .......

روزی دخترکی 10ساله عاشق پسری شد که 12سال از خودش بزرگتر

بود و وقتی که از عشق خودش نسبت به آن پسر اطمینان یافت موضوع

را به دوستانش گفت ولی تمام دوستانش او و عشقش را مسخره کردند

ولی با این حال ذره ای از عشق دختر نسبت به پسر کم نشد

اما شبی نبود که تا صبح به یاد پسر اشک نمی ریخت و گریه نمی کرد.

سال ها گذشت و دخترک وارد دبیرستان شد.دختر 14 ساله شده بود

در حالی که پسر 26 سال داشت آخر سرتاب نیاورد و پسر را از عشقش

آگاه کرد.پسر وقتی فهمید دختر دوستش دارد با آن که خود نیز

سال ها عشق این دختر را در دل داشت.

اما به دختر گفت که نمی تواند با او بماند چون می ترسید که نتواند

دختر را خوش بخت کند ولی دختر هم چنان اشک می ریخت و

از پسر می خواست که با او بماند  ولی باز هم پسر قبول نکرد.

روز ها و شب ها از پی هم گذشتند و دختر وارد دانشگاه شد

ولی هنوز هم عشق پسر را در قلبش نگه داشته بود

و پسر نیز از رفتاری که با دختر داشت رنج می برد.

اکنون دختر 20 ساله بود و پسر 32 ساله و هر دو در عشق یکدیگر

میسوختند ولی دیگر هیچ یک سعی در آگاه کردن دیگری از عشقش

نداشت تا این که درس دختر تمام شد و سنش به 23 سال رسید

و پدرومادر دختر غافل از عشق او به پسر سعی داشتند که دختر را شوهر

بدهند ولی دختر قبول نمی کرد اما سرانجام آن روز شوم فرا رسید.

پدر و مادر دختر،او را تهدید کردند که اگر ازدواج نکند ازخانواده تردش

خواهند کرد و دختر نیز که تصور می کرد پسر 36 ساله که

عاشقش بود ازدواج کرده _در حالی که این طور نبود_تصمیم

به ازدواج گرفت ولی یک روز مانده به روز ازدواجش پسر غرور را کنار

گذاشت و نزد دختر رفت و آنچه را در دل داشت برای دختر بازگو کرد.

دختر اول باور نکرد اما وقتی گریه های پسر را دید دانست که هر چه گفته

است حقیقت دارد.

ولی اکنون که فردا روز عروسی اش بود چکار می توانست انجام دهد؟

پسر که از همه جا بی خبر بود وقتی فهمید که دختر تصمیم به ازدواج دارد

گفت:غیر از تو نمی توانم هیچ عشقی را در قلبم راه دهم و دختر نیز

همان حرف ها را تکرار کرد و آن دو به هم قول دادن که برای رسیدن

به هم تمام تلاش خودشان را بکنند و دختر به خود قول داد که اگر بجای

داماد آن شب با پسر ازدواج نکند از خانه فرار کند

و وقتی به پدر و مادرش گفت که تصمیم دارد با پسری که

12 سال از خودش بزرگتر است ازدواج کند و پدر و مادرش  نگذاشتند

که دختر به کسی که عاشقش  بود برسد.

دختر تصمیم خود را عملی کرد و از خانه فرار کرد.

ولی به هیچ کس نگفت که به کجا می رود حتی به پسر!

زیرا نمی خواست که پسر با ازدواج با دختری فراری خود را بدبخت کند.

ولی گویی پسر می دانست که دختر دارد به کجا میرود

چون وقتی دید که آن شب دختر با او تماس نگرفته،فکر کرد که

دختر با داماد آن شب ازدواج کرده و همه چیز تمام شده است.

تصمیم گرفت که به مشهد برود و با امام رضا درد و دل کند.

یعنی درست همان جایی که دختر داشت می رفت!

هر دو سوار یک اتوبوس شدند بدون آنکه از حضور دیگری خبر داشته

باشند ولی در جایی که اتوبوس برای استراحت نگه داشته بود.

دختر خیلی اتفاقی پسر را دید که داشت از خیابان رد می شد و در همان

موقع تصمیم خود را گرفت وپسر را صدا کرد و به طرفش دوید

و خود را در آغوش پسر انداخت و شروع به گریه کرد

و پسر در حالی که باور نمی کرد الان عشقی که فکر می کرد

او را برای همیشه از دست داده باشد در آغوشش باشد

اشک می ریخت ولی در همین لحظه یک راننده ی نگون بخت به این دو

عاشق تازه به هم رسیده میزند و دختروپسر در

حالی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند به خدای جهان آفرین جان

سپردند ولی هر دو خوشحال بودند چون در آخرین لحظه از زنگی یشان

در کنار یکدیگر بودند.

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

[ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 17:51 ] [ baran ] [ ]


تنهایی...................

گل نازم ...

به ذهنم سپرده ام

              که به غیر از تو به کسی فکر نکند

                  به چشمانم یاد دادم

 که به جز تو نبینند

            وهدیه ام برای تو ...

                               قلبی است که تا ابد برای تو میتپد.


وجودم را فدا کردی و رفتی

امیدم را تباه کردی و رفتی

رها کردی دلو تنهام گذاشتی

به بی رحمی وداع کردی و رفتی

جفا کردی غزل را تکه تکه

فراموشم کردی و تو رفتی

کجا گردم بجویم تا نشانیت

سرم بر خاک کردی و رفتی

غزل را نا تمام من می سرایم

تو پایانش رها کردی و رفتی

نبودی مرد این راه نا هموار

تو عشقم را فنا کردی و رفتی

تو پشت کردی به ای عشق خدایی

تو به شیطان وفا کردی و رفتی

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره ، بره و

 دیگه سراغی ازتو و نگات نگیره .  

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، اما وقتی که بهار شد

 یه جوری ازش جدا شی .

 خیلی سخته که دلی رو با نگاهت دزدیده باشی ، وسط راه اما از

 عشق یه کمی ترسیده باشی .

 خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی تا رسیدی

 اونجا ببینی روز شد دوباره !

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

دارم میرم نگو نرو هوا هوای رفتنه

هر چی بوده تموم شده چاره ما گذشتنه

دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره

خوب میدونم این زمان از یاد هر دومون میره

دارم میرم نگو نرو دارم میرم نگو بمون

وقت خداحافظیه قصه ی موندنو نخون

تو را خدا گریه نکن غصه ی رفتن و نخور

بهتره که تموم کنیم تو هم دلو ازم ببر

شاید دیگه نبینمت شاید نگاه اخره

بودن و مهربونیات آتیش به جونم میزنه

سادگی اشتباه ما ، گناه ما دلبستنه

جدایی سرنوشت تو ، تنهایی تقدیره منه

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز



مرا این گونه باور کن

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟ !

نمی دانم مرا ایا گناهی هست...؟؟؟؟؟؟؟؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

مرا اینگونه باور کن...

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

[ چهارشنبه 11 خرداد1390 ] [ 15:37 ] [ baran ] [ ]


رسم زمونه.....

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه


درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه


اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه


گرداي روي آينه فقط غم زندگيه


اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه


مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه


اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه


آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه


اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه


جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه


اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه


بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه


اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه


ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه


اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه


جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه


اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه


رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه


اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه


خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

[ پنجشنبه 5 خرداد1390 ] [ 15:13 ] [ baran ] [ ]


وقتی

وقتي كسي رو دوست داري حاضري جونتو فداش كني

        حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش كن

   وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه

                  فقط اوني كه عاشقشي ، عاشقي رو بلد باشه

 قيد تموم عالمه بخاطر اون ميزني

      خيلي چيزا رو زير پا ميزاري

           خيلي چيزا رو ميشكني

   تا دل اونو نشكني

    حاضري قلبت باشه پيش چشماي اون گرو

                                    فقط خدا نكرده اون يه بار بهت نگه "برو"

     وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

                 تولد دوبارته

                                     اسمشو وقتي مي بري

[ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ] [ 0:28 ] [ baran ] [ ]


دلباختگان...

نوبت من شده بود

                          که معلم پرسید

                                      صرف کن رفتن را

و شروع کردم
من                             
                         
رفتم

           رفتی.،

                         رفت ...


و سکوتی سرسخت                                  

همه جا را پر کرد

                     سردی ِ احساسش

                                فاصله را رو کرد

آری رفتی ... رفت                                   
 
           و من اکنون تنها           

            مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد                                        

من شکستم در خود               

سهم من غربت شد

من دچارش بودم                                    
 
بغض یک عادت شد            

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد                                     

رفت و در شکوه شب              

 با خدا تنها شد

                   و حضورش در من

آسمانی تر شد                                         

اشک من جاری شد                    

صرف ِ فعل ِ رفتن          

بین غم ها گم شد

و معلم آرام                                           


 اشک را شد همگام              


نزدیکتر آمد

               روی دفترم نوشت:

            تلخ ترین فعل جهان رفتن شد
 ....                   

[ جمعه 2 اردیبهشت1390 ] [ 22:39 ] [ baran ] [ ]


تنها

آن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!


njc53z2ds7kfh9zghmdb.jpg
[ جمعه 2 اردیبهشت1390 ] [ 22:26 ] [ baran ] [ ]


داستان حقیقت عشق؟؟؟؟؟؟

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
[ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 14:0 ] [ baran ] [ ]


خداحافظ....

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ ...


خداحافظ

[ چهارشنبه 17 فروردین1390 ] [ 0:45 ] [ baran ] [ ]


دعا میکنم......

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

من تو را دوست دارم و تو کسی دیگر را و کسی دیگر مرا ، و ... ما همه تنهاییم

[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 23:47 ] [ baran ] [ ]


بااااااااااااااااران

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

deborah.mihanblog.com

deborah.mihanblog.com



deborah.mihanblog.com

deborah.mihanblog.com

deborah.mihanblog.com


[ یکشنبه 7 فروردین1390 ] [ 16:10 ] [ baran ] [ ]


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . 
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . 
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . 
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم .................
[ یکشنبه 7 فروردین1390 ] [ 15:31 ] [ baran ] [ ]


داستان عاشقی......

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
http://www.askquran.ir/picture.php?albumid=568&pictureid=4010



ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

http://surrealist.persiangig.com/pmo823.JPG

لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”
http://dl7.glitter-graphics.net/pub/2871/2871777hmb3kcwr1z.gif
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!
[ یکشنبه 29 اسفند1389 ] [ 1:42 ] [ baran ] [ ]


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

[ شنبه 28 اسفند1389 ] [ 21:33 ] [ baran ] [ ]


خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com
[ شنبه 28 اسفند1389 ] [ 20:40 ] [ baran ] [ ]